قمار!!!
ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: نوشته های من

عمری به بازی نشستیم

هرچه ریختیم نقش نشست!

همین که به نئشگی برد، تمام زندگی را شرط گذاشتم

ورق برگشت،سراب بود،مهره به بار نشست

دست خالی برگشتم،یکه خوردم از بازی زندگی

صبر کن ، داو میدهم....

آبان 93


 
بادآورده!!!!
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

نمیخاستم باورکنم او را بلند کردم و روی دو پا ایستاندم و داد زدم خوب حالا برو سمت پدرت و هلش دادم سمت او.بغض میکرد جیع کوتاهی میکشید و روی زمین می افتاد.و باز بلندش کردم ده بار صدبار هزار بار.برای بار هزارم آرام بلندش کردم سرش داد کشیدم راه برو برو ؛برو سمت پدرت اما گنگ و مات و مبهوت به او نگاه میکرد و باز روی زمین ریخت

به دیوار تکیه دادم آه کشیدم آه بلند.دوسال شده بود و او هنوز راه نمیرفت.گریه ام گرفته بود باور نمیکردم راه نمیرفت حرف نمیزد گریه نمیکرد،حتی نمیخندید.داعما به تمام اتاق خیره بود و عین روز اول درو دیوار اتاق را نگاه میکرد

کف اتاق افتاده بود ولش کردم و او چهاردست و پا به سمت دیوار اتاق رفت و چپید کنج اتاق و با التماس نگاهمان میکرد....

دویدم سمت یخچال یک آرامبخش و شیشه آب را برداشتم و سرکشیدم

نشستم روصندلی پشت میزوسط آشپزخانه به گلدان کوچک وسط میز خیره شدم،گلدان ساده و کوچکی بود.زشت هم بود اما یادگار بود؛دوسال پیش اواسط پاییز وقتی او بدنیا آمده بود به تو هدیه داده بودمش.دوباره مرور کردم.چرا چرا چرا!کاش چند بار بیشتر آزمایش کرده بودیم کاش دوباره تاس ریخته بودیم شاید شانس می آوردیم و جفت شش می آمد.

چرا چرا چرا !شاید مقصر من بودم شاید!

تمام صورتم خیس بود افکارم را میان هق هقم رها کردم و به سمت گلدان برگشتم ،به من دهن کجی میکرد بطری آب یله شد کف آشپزخانه یک لیوان برداشتم برایش چای ریختم برگشتم توی اتاق و فریاد کشیدم: سرت را کرده ای توی آن لپ تاپ لعنتی نمیفهمی دوسال گذشت و این بچه حتی راه نمیرود.

نه تو جوابی دادی نه من منتظر بودم انگار؛برگشتم سمت گوشه اتاق، لخته خون چپیده کنج اتاق را دیدم هنوز باورم نمیشد ؛ 

این احساس نارس به دنیا آمده بود 

دیوار های اتاق ترک خورد

میز شکست و فرو ریخت ،چای ریخت 

میز ،در و دیوار اتاق و لخته خون و گلدان و حتی خاک خانه را باد برد!

رو به روی لپ تاپ نشسته بودم،به سمت صدایم بازگشتم

من مانده بودم و صدایم و یک شناسنامه خالی....

 

بهار 94


 
جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند اگر که تنها یک طرفر مقصر بود!!
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی: نوشته های من ،نقل قول

همین چند لحظه پیش خواندن کافه پیانو را تمام کردم . فقط ناراحتم چرا آن را پیش از این نخواندم...

خیلی لذت بردم.

پ ن: البته دم دمای غروب وقتی ابی در فضای خانه فریاد می زد : دلتنگم ، دلتنگم از این دیدار...خنده

پ ن : عکس فقط یک عکس اینترنتی است محتویات اضاف عکس ربطی به اینجانب ندارد.

پ ن : شاید جمله کلیدی و اصلی داستان همین باشد :

"جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند اگر که تنها یک طرفر مقصر بود!!"


 
حقیقت
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

نمیدانم چه چیزی دقیقا در ما آدم ها گم یا پیدا شده که با پیامی مجازی که شاید آن چنان در ته ذهنمان حقیقی شده است که رنگ معنا باخته است؛

میگفتم!

یک پیام نمیدانم مجازی یا حقیقی آنقدر مارا تحت تاثیر میگذارد آنقدر که شادی در نگاهمان موج میزند از خبر گرفتن از دوستی که نه او را دیده ای و نه حتی شنیده ای که گاه فراموش میکنیم اینجا ذره ای حقیقی نیست

اما آدمها اینجا عجیب حقیقت دارند....


 
سقط جنین
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

دیدی دو سال هم نشد

دیدی جنین این عشق مرده به دنیا آمد....


 
مشاوره!
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

این بی تفاوتی نسبت به همه چیز و همه آدمها میتواند خطرناک باشد...


 
آخرین
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

امروز آخرین روز بود

هنوز منتظر مانده ام

اما تو....


 
هیس......
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

همه جا تاریکه...

سکوت مطلق...

احتمالا من مردم...


 
خدایا.....
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

خسته شدم...


 
چه احساس عجیبی!
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

چه تمنا و چه خواهش ها تو دلم دارم این روزا و چه سیلی ها به صورت خودم میزنم که مبادا کسی بدونه تو دلم چه خبره...


 
منطق
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

این زندگی شکننده است...

این زجر و این مردن خیلی بهتر از اون زندگی عاشقانه است!

اینو منطق میگه.


 
منطق
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٧ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

این زندگی شکننده است...

این زجر و این مردن خیلی بهتر از اون زندگی عاشقانه است!

اینو منطق میگه.


 
هیس
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

تمام احساساتم را حلق آویز میکنم به چشمانش

قاتل حاضر!

حکم قطعی است ؛ اجرا میشود ، جلسه رسمی است

نیمه های شب ، همان جای همیشگی، ولی دم حاضر، اعدام! تمام!

هیس...

شب از نیمه میگذرد ، طناب را به گردنم می آویزند

دست و پا میزنم ، به چشمانش التماس میکنم

سر بر میگرداند و فریاد میکشد حکم را اجرا کنید:

جمله را از زیر پای قلبش بکشید...

" اشتباهی نکرده ام!!!"

دوباره نیمه جان نگاهش میکنم دوباره فریاد میزند:

"هرچه بود درست بود!!!"

.

.

.

هیس...

 

 


 
قول!
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من ،شکست!

بوووووووق

بوووووووق

بووووووووق

الو؟

چرا قطع کردی؟

چرا دوباره قطع کردی؟

یه چیز میپرسم بعد دیگه کاریت ندارم!

الو؟؟؟؟

میشه.........

بوووووووووووووووق!!!!


 
خاطراتمان را بیاور
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: نوشته های من

بیا

منتظرم

زود بیا

یک روز زودتر

اما خاطراتت را بگذار فردا بیایند...


 
← صفحه بعد