پرواز
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نوشته های من

فرض کن بشه جوری نوربندازی روپروانه پلاستیکی ک سایش بیفته رودیوارو تو هی نوروتکون بدی،سایه رودیوارحرکت میکنه. اونموقع اگه سایه دلیل وجود هرچیزی باشه شماتونستی پروانه روپروازبدی!!

 


 
اوج
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نوشته های من

از کوه که بالا میروی زمان ثانیه را به دقیقه ها و دقیقه را به ساعت ها میکشاند

بالا که میروی همه زمینی ها کوچک میشوند بالاتر که میروی دلت را باید پاک کنی همه سنگینی هایت را به زمین میسپاری تنها و دست خالی دل به دریا زده و راه و بیراهه را پیش میگیری

هر دم به سنگی صخره ای یا شاید دره ای برسی با خودت میگویی باید رفت بالاتر که بروم لااقل دل از سنگینی ها بریده ام هرجا که باشم دیگر اهل زمین نیستم.برای رفتن باید دل به قله بست گاهی آرام میروی اما نمی بازی زیرا خیال قله ، اندیشه هایت را به بازی گرفته اند

همه کوچک شده اند، حوالی زمین همه می گفتند او را در اوج باید جستجو کرد او در اوج دیدنی تر است.در هوای اوج همه ساده اند یا ساده دلند ، همه دل میفروشند دلهای ساده و سبک.

به شیب کوه که می رسی باد زوزه کشان می آید ، ارمغان باد تنها برایت ترس است ؛ نه نای برگشت داری نه دل رفتن وامانده ای ، تکیه بر کوه میزنی هنوز ترس از دلت قصد رفتن نکرده که با خودت میگویی این همان کوه با عظمت است به قدرتش تکیه میکنی و ترس را بدرقه میگویی ، به تنهایی شب ها میرسی تمام تنت به لرزه میافتد هنوز هراس به تنت رخنه نکرده که دستان باد در آغوشت میکشد

دل می بازی، باز شب و ترس و هراس تو را تنها گذاشته و رفته اند

بر دستان باد ایستاده ای ، بالا می روی ، اوج گرفته ای تا قله ها چیزی نمانده است ، وقت دیدن است سختیها به جان خریده ای سخت مانده ای ، تاب آورده ای اینجا جای توست! چه بی محابا و رها لا به لای درختان می خزی و باد پرواز می کند!

تو دل از زمین کنده ای بالا آمده ای که پرواز کنی ، دیگر دل که نه؛ تمام خود را باخته ای! به پرواز می اندیشی به اوج به قله ها.

باخته ای باز هم تمام هستی خود را به پوچی اندیشه هایت باختی ، تو نه پر پرواز داری و نه دل پریدن.

دوباره باد تو را به خود گره می کند آرام میشوی بر بال باد می نشینی بالا می روی بالاترین ها را میبینی همه جا سفید می شود کوه بین سفیدی ابرها پنهان میشود کوه پیدا نیست باد را نمی یابی می هراسی میگویی اگر دوباره تنها بمانم و بازگشته باشد چه؟به جواب سوالت دستی تورا بالا میبرد، دلگرم میشوی می دانی او کسی جز باد نیست،

اکنون تمام تن شوق دیدن دارد

تاریکی پنهان شده زیر سپیدی ابرها را زیر پا گذاشته ای که ناگاه همه چیز روشن می شود همه جا دیده می شود . زمین و زمان را لرزه گر می بینی گویی هیچ چیز توان دیدن ندارد.اما تو دیده گشوده ای حتی لحظه ای چشمانت هرزگی دیدن دیگری را نمی چشند، همه جا فقط دو رنگ می شود،دو رنگ.

اما ناگاه دوباره کوه دیده می شود، شب و سیاهی و غم و هراس!!

آری غم انگیز است لحظه ای که رنگین کمانت به پوچ رنگیه ابرها جای می دهند، لحظه دیدن باد که دل به نرمی و سپیدی ابر بسته و تو و پرواز را ترک گفته است ؛

چشمانت خیس می شود

به زمین کوبیده می شوی!آری توبا جسارت رها شده ای!!!!

 

نسترن/بهار 91/ شهرتنکابن(شهسوار) - منطقه دو هزار - روستای برسه.


 
شجاعت!
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

شجاعت یعنی؟؟؟؟

برگه سفید انشا!

رد شدن از خیابون با چشمای بسته؟

خوردن 5 تا قرص پراپانول؟

پنچر کردن ماشینی که به خواستگاریه عشقمون اومده؟

زدن سیلی به رئیس دانشگاه؟

آدامس جویدن سر کلاس؟

نماز خواندن بدون وضو؟

نوشتن اسم رئیس جمهور توی اس ام اس؟

سیگار کشیدن جلوی پدر؟

به خواب رفتن بدون صیغه؟

خوردن خربزه و عسل با هم؟

؟؟

کی میدونه؟؟


 
من به تیزی خار...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: نوشته های من

گاهی مثل یک سوال پر از آیا و ابهامی

مثل یک دود آزاد و رها اما تاریک و بی انتهایی

گاهی همچون پروانه زیبا اما بی اعتنا به گلهایی

گاهی همچون نور پر از رنگ و پر از نقشی

مثل یک سنگ سخت و گاه به مثال تن یک شیشه پر از حرفی...

همچون حبابی چه زیبا از دهان موجها به عریانی تن این شیشه ها چسبیدی

چشمانم را به بازی گرفته اند پروازت میان دود و نور و رویا

سالهاست دستانم را به رویای نشستنت به تمنا کشانده ام

؛

دلم را بهحسرت بخشیدم!آسوده باش

تلخی دیدن بازی کودکانه ات را میان نرمی پر

 به شیرینی رویای هم آغوشی حباب و  خار سپردم...

 

نسترن


 
همشهری داستان
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

می خواست تا ابد آن را نگه دارد و این اولین اشتباهش بود...


 
← صفحه بعد