من...

 آدمها همه چیز را همین طور حاضر و آماده از مغازه ها میخرند... 
اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند... آدمها مانده اند بی دوست...

گیج مبهم به کجا نگاه میکنم ؟؟؟ چه شدم؟؟؟؟ من چیم؟؟؟؟ مانده ام بی          دوست؟؟؟؟مانده اند بی دوست....هی با خودم تکرارش میکنم...مانده اند بی دوست...پس چرا سهراب میخاست خانه ای بسازد....پس پشت دریاها شهری نیست؟؟؟؟ نیست؟؟؟   قایقی نخواهد ساخت؟؟؟؟شهر ما هم گم شد؟؟؟؟ مدینه ی فاضله ام گمشده  است...مانده اند بی دوست...همه چیز را همین طور حاضر و آماده از مغازه ها میخرند...

 مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را ...بازیچه ؟؟؟؟

قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا   باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل....دستی برای  من بده از دورها تکان...

 چه شدست؟؟؟چه بود؟صاعقه ای کز سر زمانه گذشت... و یا ز خواب جهان یک عبور  طوفانی 

آخرین؟؟؟؟ دوباره گیجم....مبهم؟؟؟ابهام است دختر ابهام...میفهمی؟؟؟ خوب پس بیا رفعش کنیم....

کسی  صدای خدا رو میشنوه؟

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
 روی این آبی آرام بلند
 نه! من میپرسم نه همه....دوباره میپرسم دوست؟؟؟؟ مانده ایم بی دوست....مبهم است  هنوز خانه دوست کجاست؟؟؟؟دوست من خانه نداشت.... میان حیرت او در گشوده شد  ناگاه...خانه اش در هم نداشت...خم شده ام نمیدانم چه میخاهم؟؟؟قاصدک گم شده  است...قاصدک؟؟؟قاصدک!
که در درگه ما باز است هنوز ....باز است؟؟؟؟هر که مقرب تر  است.....میدهد؟؟؟به چه میخندیدیم؟؟؟

 آری روزگار مبهمیست که همه در آنغریبند...دوستی در سیلاب نفرت غرق   شده...آرامش رویایی بیشنیس...بیش نیست؟؟؟!!!

هر آشنایی تازه اندوهی دیگر است...نگذارید نامتان رابدانند...زیرا هر سلام آغاز  دردناک یک خداحافظیاست

خسته ایم  از  این  همه  تصویرهای  نانجیب

چیست، آیا چیست ای آبی، گناه چشم ما؟

گوش کن! ندبه غریبانه شکایت می کند 

 آی باران! کی می آیی دادخواه چشم ما؟

پس کی؟؟؟خسته ایم دیگر...خستگی یعنی اینکه ما فهمیدیم....فهمیدیم که نیرنگی بیش نبود....خستگی یعنی ما  فهمیدیم  بازیچه ایم.... 

 باران ببار...این خسته...این خشک...می شکندم....چندی است......

 قاصدک... باران... بهار.... گل....بیایید دیگر؟؟؟

 نمیخاهد بی فایده است دیگر آخرش سهراب مرد.... ققنوس سوخت...بال و پر آتش  گرفت...قاصدک فریاد کرد... گل ما پرپر شد .آخ نگفت...دخترک...نه...شاپرک رفت و هنوز خرسک قصه ما خواب است هنوز...اما شاپرک از صدایش ضجه میبارید...ماه!!! ...ماه من .... ماه من گم شده است...

بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است   زمینی نشوید

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید ...

 

 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

 دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی...

  وقت است که باز آیی...

 !!!

/ 4 نظر / 11 بازدید
زیتون

قالب راتغییربده حاشیه نیندازد

ناهید

سلااااااااام دلم می خواد بیایی و ببینی که چی کردم[هورا][هورا][هورا][هورا][هورا] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] ای بابا پس چرا معطلی بیا دیگه[عجله]

عاطفه

سلاااااااااااام وبت زیباست با چه اسمی بلینکمت؟[گل][گل]

عاطفه

تو بست قبلی فراموس کردم آدرس وبمو بنویسم[گل][خداحافظ]