هیس

تمام احساساتم را حلق آویز میکنم به چشمانش

قاتل حاضر!

حکم قطعی است ؛ اجرا میشود ، جلسه رسمی است

نیمه های شب ، همان جای همیشگی، ولی دم حاضر، اعدام! تمام!

هیس...

شب از نیمه میگذرد ، طناب را به گردنم می آویزند

دست و پا میزنم ، به چشمانش التماس میکنم

سر بر میگرداند و فریاد میکشد حکم را اجرا کنید:

جمله را از زیر پای قلبش بکشید...

" اشتباهی نکرده ام!!!"

دوباره نیمه جان نگاهش میکنم دوباره فریاد میزند:

"هرچه بود درست بود!!!"

.

.

.

هیس...

 

 

/ 0 نظر / 26 بازدید