چای...

 یه کتاب از قفسه برمیدارم و باز میکنم

میرم روبه روی خودم میشینم

میاد کتابو از دستم میگیره و محکم میبنده ؛ انگار عصبانیه از چی یا کی نمیدونم

بغض میکنم نگاش میکنم

زل میزنه تو چشام با دوتا دست صورتمو میگیره و میگه : به من نگاه کن، به من فقط به من.

منو تو باید با هم حرف بزنیم ، فرار نکن ،بهونه در نیار، دیگه وقتشه ، بهم اعتماد کن....

راه دیگه ای نمومده ، باور میکنم ،اعتماد میکنم...

میشینم جلوش دوباره پا میشم یه چایی میارم ،

نگام میکنه میگه ، اینا بهونست ، تو میدونی من چایی دوست دارم اما نه این موقع!!!

میخاد پاشه بره شکلات بیاره که با چایی بخوریم ، این دفعه من دستشو میگیرم و میگم شروع کن من حاضرم.

اون به من خیره شده و من به اون...

هردومون ساکتیم، کسی جرات شروع کردن نداره ، بالاخره صدای تیک تیک ساعت شروع میکنه...

دوباره هردومون به هم نگاه میکنیم،

پا میشم میرم چایی رو عوض میکنم ، چایی خیلی سرد شده...

بهار 92

/ 6 نظر / 24 بازدید
شهاب

جالب بود. [گل]

ماشا

سلام گرامی دوست مهربانم. عید انتظار بر شما مبارکباد. واتوره با چند دو بیتی به روز است و چشم به راه نقد و نظرت.

محمد

شعر گفتن بهانه می‌خواهد علتی عاشقانه می‌خواهد! گفتن شعر عاشقانه ولی خودمانیم، چانه می‌خواهد! ما نداریم چانه، اما یار دائم از ما ترانه می‌خواهد کاش مشکل فقط همین‌ها بود... دلبر اما چه‌ها نمی‌خواهد! من رسیدم به این نتیجه که او پهنه‌ای بی‌کرانه می‌خواهد جمعه، بازار کیش می‌طلبد شنبه ‌بازار بانه می‌خواهد گفته‌ام هندوانه یا انبه؟ دل‌شان هردوانه می‌خواهد! مشکل دانه هم درست شود... مرغ ما آشیانه می‌خواهد! یار من مثل دختران دگر پول و ماشین و خانه می‌خواهد زندگی ابتدای تشکیلش شک نکن پشتوانه می‌خواهد وا نشد با کلید روحانی! زن «کلید خزانه» می‌خواهد...!! (شعر از: محسن طاهری)

احسان

سلام واقعاً جالبه، اگر خودت نوشته باشی که جالب تر

sina

سلام من فعلا کار دارم اما تازه با وب شما آشنا شدم باز میام سراغ شما حتما به من سر بزنید