در پیله بمان!

پروانه با عجله پیله می تنید و با خود می اندیشید چه زیبا خواهد شد و قتی پرواز کنان به محضر معشوق خواهد رسید 

با خود می اندیشید چه زیباست و چه عاشقانه برای شادی معشوق پرواز خواهد کرد

سالهای گذشته خود را وقتی معشوق او را برای عجز او از پرواز سرزنش میکرد به یاد آورد

با غم سنگینی زجرهای سال های تنهایی را بدوش کشید

پروانه پیله میدرید و از شادی در پیله نمی گنجید فقط به معشوق می اندیشید

به یاد آورد لحظه ای را که آسمان را برای معشوق خواهد پیمود

بی هیچ عذر و بهانه خود را در محضر شمع یافت

او سالها به امید چنین روزی در پیله آرمیده بود تا بتواند خود را برای معشوق بیاراید

پروانه اجازه خواست تا حرف دل بازگوید

شمع او را به خود خواهی محکوم کرد و به یادش آورد که او یک کرم درختی بوده است و هرگز زیبا نخواهد شد

پروانه خواست تا او را در آغوش بگیرد و بگوید تمام این سالها چه غم ها به جان خریده است

شمع شعله ور شد

پرواز ها و زجر هایش را به سخره کشید و از او روی برگرداند

شمع سوخت...

 

نسترن اسفند92 

/ 0 نظر / 5 بازدید