شهری چون بهشت

دختربازخندید.چشمهایش راخمارکرد،به جوجی خان چشم دوخت.یک تکه ازران مرغ باچنگال جداکردوبه طرف جوجی خان خم شد.جوجی خان دهان بازنکرد.چنگال رابادست گرفت وگفت"متشکرم."
دختردربشقاب خودش کندوکاو کرد.جناق مرغ راجست.به طرف جوجی خان گرفت وگفت :"جناق بشکنیم"
سرچی ؟
سربوسه.
جوجی خان لبش راگزیدوسرش راپایین انداخت.دخترگفت:"چه پسرکوچولوی باحیایی." که سیاه بلندشد.چنان پاشدکه جام ازروی دسته مبل افتادروی قالی.نشکست.فقط محتویش ریخت.گفت:"سرپول بشکنید.سردویست تومن پول بشکنید."


پاراگراف آخرازداستان صورتخانه/کتاب "شهری چون بهشت"/سیمین دانشور.

/ 7 نظر / 8 بازدید
شهاب

حال جرا 200 تومن؟

بهنام

آره منم موندم چرا دویست تومن؟!!!! البته من همینطور برام شخصیت جوجی خان مبهم مونده کتاب "شهری چون بهشت"/سیمین دانشور را هم ندارم [گل]

شهاب

خوب اینجوری اگه دختره ببازه مقدار پول مورد نیازش میشه 400 تومن! [چشمک]

رز سرخ

سلام به یه مطلب تلخند جهت کمی تفکر به روزم منتظر نظراتت هستم موفق باشی [گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ماشا

سلام دوست دیرین من. به روزم و چشم به راه نقد و نظرت.

علیرضا

این قطعه خیلی حرف توی خودش داره