گریه نمیکنم...

سنگینی فضا آسمان را هم بغض آلود کرده بود. گلوی آسمان گرفته بود ابرها در هم تنیده بودند اما باران نمی گرفت . انگار خورشید اشک های آسمان را بلعیده باشد، گریه نمی کرد ، فقط بغض می کرد ، انگار که خودش هم از گریه های خودش خسته شده باشد ، شاید هم از گریه می ترسید ، می ترسید او فریاد بزند ، داد بکشد ، تحقیرش کند و بگوید، تو همیشه گریه میکنی ، همیشه گریه میکردی ،

او میترسید ، آری دخترک عاجز شده بود از خودش و گریه های خودش ترسیده بود

از زمین بلند شد،زانوهایش کمی خراش افتاده بود ،نگران نبود،خراش سطحی بود دردش را میتونست تحمل کند، دامن چین دارش را روی زانو هایش کشید و لباس هایش را تکاند،بغضش را قورت داد به خودش میگفت من همان دختر همیشگی هستم ، قوی مستقل زیبا ، با اندامی خوش تراش...

زیبا...زیبا...زیبا...چندین بار با خودش زمزمه کرد...

اما به یکباره بغضش ترکید و با خود گفت : آیا واقعا زیبا هستم؟؟؟؟

چند صد متری از کوچه هشتم دور شده بود ، بازگشت و دوباره به کوچه نگاهی انداخت دلش میخواست " او " را ببیند،

دوست داشت تمام دنیایش را بدهد اما او همین لحظه بازگردد و بگوید بیا با هم قدم بزنیم،

اما

او رفته بود بی آنکه بداند دخترک در چه حالی است...

/ 1 نظر / 9 بازدید
خدای من برای تو

سلام دوست عزیز.وبلاگ جالبی دارین. خوشحال میشم به وب منم سر بزنین و اگه موافقین تبادل لینک بکنیم...؟؟