اوج

از کوه که بالا میروی زمان ثانیه را به دقیقه ها و دقیقه را به ساعت ها میکشاند

بالا که میروی همه زمینی ها کوچک میشوند بالاتر که میروی دلت را باید پاک کنی همه سنگینی هایت را به زمین میسپاری تنها و دست خالی دل به دریا زده و راه و بیراهه را پیش میگیری

هر دم به سنگی صخره ای یا شاید دره ای برسی با خودت میگویی باید رفت بالاتر که بروم لااقل دل از سنگینی ها بریده ام هرجا که باشم دیگر اهل زمین نیستم.برای رفتن باید دل به قله بست گاهی آرام میروی اما نمی بازی زیرا خیال قله ، اندیشه هایت را به بازی گرفته اند

همه کوچک شده اند، حوالی زمین همه می گفتند او را در اوج باید جستجو کرد او در اوج دیدنی تر است.در هوای اوج همه ساده اند یا ساده دلند ، همه دل میفروشند دلهای ساده و سبک.

به شیب کوه که می رسی باد زوزه کشان می آید ، ارمغان باد تنها برایت ترس است ؛ نه نای برگشت داری نه دل رفتن وامانده ای ، تکیه بر کوه میزنی هنوز ترس از دلت قصد رفتن نکرده که با خودت میگویی این همان کوه با عظمت است به قدرتش تکیه میکنی و ترس را بدرقه میگویی ، به تنهایی شب ها میرسی تمام تنت به لرزه میافتد هنوز هراس به تنت رخنه نکرده که دستان باد در آغوشت میکشد

دل می بازی، باز شب و ترس و هراس تو را تنها گذاشته و رفته اند

بر دستان باد ایستاده ای ، بالا می روی ، اوج گرفته ای تا قله ها چیزی نمانده است ، وقت دیدن است سختیها به جان خریده ای سخت مانده ای ، تاب آورده ای اینجا جای توست! چه بی محابا و رها لا به لای درختان می خزی و باد پرواز می کند!

تو دل از زمین کنده ای بالا آمده ای که پرواز کنی ، دیگر دل که نه؛ تمام خود را باخته ای! به پرواز می اندیشی به اوج به قله ها.

باخته ای باز هم تمام هستی خود را به پوچی اندیشه هایت باختی ، تو نه پر پرواز داری و نه دل پریدن.

دوباره باد تو را به خود گره می کند آرام میشوی بر بال باد می نشینی بالا می روی بالاترین ها را میبینی همه جا سفید می شود کوه بین سفیدی ابرها پنهان میشود کوه پیدا نیست باد را نمی یابی می هراسی میگویی اگر دوباره تنها بمانم و بازگشته باشد چه؟به جواب سوالت دستی تورا بالا میبرد، دلگرم میشوی می دانی او کسی جز باد نیست،

اکنون تمام تن شوق دیدن دارد

تاریکی پنهان شده زیر سپیدی ابرها را زیر پا گذاشته ای که ناگاه همه چیز روشن می شود همه جا دیده می شود . زمین و زمان را لرزه گر می بینی گویی هیچ چیز توان دیدن ندارد.اما تو دیده گشوده ای حتی لحظه ای چشمانت هرزگی دیدن دیگری را نمی چشند، همه جا فقط دو رنگ می شود،دو رنگ.

اما ناگاه دوباره کوه دیده می شود، شب و سیاهی و غم و هراس!!

آری غم انگیز است لحظه ای که رنگین کمانت به پوچ رنگیه ابرها جای می دهند، لحظه دیدن باد که دل به نرمی و سپیدی ابر بسته و تو و پرواز را ترک گفته است ؛

چشمانت خیس می شود

به زمین کوبیده می شوی!آری توبا جسارت رها شده ای!!!!

 

نسترن/بهار 91/ شهرتنکابن(شهسوار) - منطقه دو هزار - روستای برسه.

/ 4 نظر / 11 بازدید
محسن

!!!!! 2000 !!!!!

احسان بي غم

سلام[گل] دمت گرم اين متنارو خودت مينويسي؟ بابا ايول تحريراتو دوس داشتم[خنده]

محمد

[ماچ]خیلی باحالی خوشم اومد[قلب] افرین[تایید]!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

lشنتیا

عالییییییییییییییییییییی دلم خواست الان اونجا باشم.