از خنده شروع شد

از یک لبخند و دو چشم

از خنده ای که در جواب چشمک های تو از ته دلم سر دادم

از بازی های کودکیمان میان درختان جنگل شروع شد ، از دویدن های من و دنبال کردن های تو

از پنهان شدن های من و پیدا شدن های بی معطلی تو ، از اصرار من برای بازی و خستگی های زود به زود تو...

از هدیه سال نو من و عیدی تو...

از بعد ازظهر های داغ تابستانی و قرارمان زیر درخت بزرگ وسط جنگل شروع شد

از نشستن های زیر درخت و از آرزوهایمان گفتن

از هوای پاییزی و دلی که تند تند برای تو تنگ میشد و از درد دل های تو شروع شد

از من و لذت قدم زدن زیر باران و تو و دلت که از باران میگرفت

از رویا بافتن شروع شد ، از فرا و رفتن باهم گفتن...

از قرارمان زیر درخت بزرگ سیب وسط جنگل فردای همان روز شروع شد

از خنده شروع شد اما نمیدانم چه چیزی را فراموش کرده بودی که به هوای آوردنش برگشتی و من این سالها را با سیب هایی که تو برایم چیده بودی میشمارم

قرارمان باشد بعد از ظهر همان روز داغ تابستانی زیر همان درخت بزرگ همیشگی...برو و دلت را که جاگذاشتی بردار و بیا...

پاییز91

/ 0 نظر / 11 بازدید