!!!

بی صندلی ماندن کنار گردى یک میز

خیره شدن به نقطه هاى آن بر یک چیز

تاریخ مصرف داشتن مثل لباسى که↓

هر روز و هرشب پرت میشد روی رخت آویز

احساس خوبى داشتن از [دوستت دارم]

تا [دوستت دارم] رسیدن از دو چشم هیز

یک خط بى مقصد شدن از هیچ تا هرگز

از داستان راستان تا گارسیا مارکز

[ باید همیشه مثل یک موجود بى مصرف

تا آخر عمرت بمانى آخر یک  صف ]

سنگینى بد موقع یک خواب خرگوشى

قایم شدن توی لباسى که نمی پوشى

پیدا شدن در اتفاقی من در آوردى

رفتن به آنجایى که تو آنجا چه میکردى؟!

[ حتمن تو باید یک کلاس اولی باشى

تا پشت یک میز شکسته صندلى باشى! ]

از عشق خود شلاق خوردن پای تیرکها*

تصنیف خواندن هم صدا با جیرجیرکها

شعرى که باید گفت را تا صبح کش دادن

یک جفت چشم خسته بودن پشت عینکها

با گریه از یک دختر بی عشق برگشتن

غمگین نشستن چشم در چشم عروسکها

خود را گره کردن به مشتى آدم اخمو

با چسب چسبیدن به لولوها...مترسکها

تنها نشستن گوشه ى یک خانه ى ابری

هی فکررا کردن به رفت و آمدى جبرى

خوابیدن و خواب کسى که رفته را دیدن

محکم به آغوشى که پیشت نیست چسبیدن

هر شب دلم را برده ای و اشک میریزم

هر شب برایت مرده ای و اشک میریزم

.

.

این شعر بیت آخرش را خودکشى کردند...

/ 4 نظر / 4 بازدید
Observer

Matarsag mige:gandom,to shahed bash k man ro baraye tarsondan afaridand ama teshneye eshghe parandei boodam k sahmesh az man gorosnegi bod!

The more we know the better we forgive. Whoever feels deeply feels for all who live.

امیدرضا جعفری

ای کاش اسم محمدقائدی شاعر این شعر رو هم زیرش مینوشتین به هر حال دوباره دین این شعر هم لذت بخش بود ممنون

سارا

خیلی خوب بود