من به تیزی خار...

گاهی مثل یک سوال پر از آیا و ابهامی

مثل یک دود آزاد و رها اما تاریک و بی انتهایی

گاهی همچون پروانه زیبا اما بی اعتنا به گلهایی

گاهی همچون نور پر از رنگ و پر از نقشی

مثل یک سنگ سخت و گاه به مثال تن یک شیشه پر از حرفی...

همچون حبابی چه زیبا از دهان موجها به عریانی تن این شیشه ها چسبیدی

چشمانم را به بازی گرفته اند پروازت میان دود و نور و رویا

سالهاست دستانم را به رویای نشستنت به تمنا کشانده ام

؛

دلم را بهحسرت بخشیدم!آسوده باش

تلخی دیدن بازی کودکانه ات را میان نرمی پر

 به شیرینی رویای هم آغوشی حباب و  خار سپردم...

 

نسترن

/ 2 نظر / 12 بازدید
محسن

ووو !‌ سووووووووو نایس !