روی بوم نقاشی ام دیگر رنگی از تو نمی زنم. حتی نگاهی،

  صدایی،لبخند و گریه ای از تو در تابلوی امروزم نمی کشم.

  آخر آن هنگام که صادقانه می خواندمت،پناهنده کدام درگاه

   بودی؟آنگاه که سیل اشکچشمان منتظرم تو را می جست،

  لبخد کدامین لبان بودی؟بگو وقتی مهر و وفا و پاکی ام را نثارت

  کردم، عشق را با چه معامله می کردی؟هنوز نیمی از بوم،

  سفید مانده و آبی موج دریا هر روز تکه ای از صخره وجودم را

  می کند.دلم برای خودم عجیب می سوزد!

     

/ 1 نظر / 6 بازدید
زهرا

من هم همینطور عزیزم![لبخند]