دست از سر باورهایم بردار....

باور کن ساعت از نیمه شب ، که نه اما از سر شب گذشته بود . اما سکوت همان سکوت نیمه های شب بود.

بی صدا !‌سرد !‌نمور و نمناک...

صدای بغض آلود ثانیه شمار ساعت بی وقفه از بلندای موانع ذهنم میجهیدو خود را به بی وزنی سکوت تو میرساند.

بعد از نیش و کنایه های تو این ثانیه شمار است که با اعصابم جفت گیری میکند.

خشن و خشک و سرد و بی احساس!

آری بدنبال همین واژه بودم ! " بی احساس "!

احساس هایم هم بدنبال باورهای مقرضانه ام وزن کم میکنند!

گاهی چنان دچار بی وزنی مطلق میشوند که خود را در آغوش دیگری میپندارم! و گاه به سنگینی زن همسایمان شده و از دیدن لباس های اتو نکشیده ات ، مچ پای افکارم را به حس خیانت غل و زنجیر میکنم.

خیانت به تو! به نبودن تو!

" عشق را با بودن که نباید سنجید ؛ می آید و پا جای نبودن هایش میگذارد! "

این ها تمام کلماتی هستند که اتوی لعنتی، مادر شوهر وار ته گوشم جیغ میکشد و دلم را میسوزاند!همیشه این اتوی سرد خلوتم را برهم میزند...

خلوت و سکوت و این پیراهنی که بازیچه دعواهای ندیده و نشنیده ما شده است!

این پیراهن اتو نشده هم مثل زنگ همین خانه هیچگاه بصدا در نیامده! و این دری که باز نکرده ام و تو که هرگز آمدی!

میبینی هنوز باور ندارم رفتی و نه آمدی!!

 

نسترن/بهار 92

/ 2 نظر / 13 بازدید
saman

mastaran lotfan address emaileto agar emkanesh hast baram befrest. mdofagh bashi

نادر

سلام زیباست خواندم تورا توهم مرابخولن