ccu

روی تخت بیمارستان خوابیده بود....

نفهمیدم چرا....

تند تند آدامس میجوید و به چیزی که نمیدانم چه بود فکر می کرد...

گاهی به جایی خیره میماند گاهی بیخود میخندید...

نفهمیدم چرا...

خود را روی تخت جا به جا میکرد که او وارده اتاق شد...

همانطور که او نزدیکتر میشد تند تر آدامسش را میجوید و بیخودی میخندید باز هم نهمیدم چرا....

اما وقتی بی اختیار چشمش را که از اشک پر شده بود بست یقین پیدا کردم چیزی را از من یا از دخترش که  بعد از ماه ها میدید پنهان کرده است...

اما باز نفهمیدم چه بود...

شاید نام پدر بودن خودرا میجوید و ....

نمیدانم باز هم نفهمیدم!!!!!!!!!!!

/ 2 نظر / 3 بازدید
الهام

سلام چطوری ؟ از قالب وبلاگت خیلی خوشم اومده از کجا آوردی این قالبو ؟ منم یک وبلاگ دارم دوست دارم باهام تبادل لینک بکنی اگه دوست داشتی بیا تو وبلاگمو منو لینک کن تا منم لینکت کنم . موفق باشی

تک تیرانداز

دوست دارم بخدااااااااااااااااااااااا