دروغ

گوشی را بر می دارم ، پدر توی خانه است و دارد رادیو را تعمیر می کند. می گوید ” بگو من نیستم”. این اولین دروغی است که می گویم. می توانستم بگویم پدرم دستش بند است و بعد به شما زنگ می زند اما بجایش به من یاد می دهند که راه ساده تر را انتخاب کنم و من دروغ می گویم.
همه آماده شدیم که برویم مهمانی ، میهمان سر زده می رسد، می پرسند مزاحم که نیستیم؟ پدرو مادرم دست پاچه و معذب لبخند می زنند و می گویند نه ! اصلا. این حرفها چیه… بعد مادرم یواشکی از توی اطاق زنگ می زند جایی که قرار بود بریم و می گوید من رودل کردم و باید منو ببرند دکتر و دیر می رسند. روی مبل می نشینند و مثل سیر و سرکه می جوشند در حالیکه کافی بود از اول راستش را می گفتند. اما پدر و مادرم آدمهای مودبی هستند و برای همین دروغ می گویند.
***
فرهنگ ما فرهنگ دروغ است ، تعارف های ما ، ابراز ارادت های ما ، تکیه کلام ها و ظاهر سازی های ما همه و همه دروغ است. اما [...] ریاکاری مذهبی را هم برای این فرهنگ دروغ پرور بیمار سوغات می آورد. [...] وحشت که سایه می اندازد ترس جان و ریا از کف زمین می جوشد و از توی لوله های فاضلاب بالا می آید و شهر را می گیرد و دروغ های مصلحتی، دروغ های بی دلیل، دروغ های سفید، دروغ های شاخدار در آسمان شهر وزیدن می گیرد.
مردم تبدیل به دروغ گوهای حرفه ای می شوند. لا پوشانی، پنهان کاری ،عدم صراحت، گفتن چیزهایی که واقعا منظورمان نیست ، نگفتن چیزهایی که حس واقعی مان است تایید و تشویق می شود. مدرسه و سیستم آموزش ریاکاری را ترویج می کند. توی مدرسه شاگردها و معلم ها دروغ می گویند. دروغ کلید موفقیت اجتماعی می شود. بچه ها به پدر مادر ها دروغ می گویند، پدرها به مادرها، مادر ها به بچه ها، همه به هم دروغ می گویند. توی بازار روی قران دست می گذارند و دروغ می گویند. دروغ مثل نقل ونبات در دهان ها جاری می شود. حقیقت تلخ و ناخواستنی می شود، صداقت منسوخ می شود و دیوار بی اعتمادی تا عرش بالا می رود.
دماغ های مردم مثل پینوکیو دراز می شود و هی به هم گیر می کند و توی دست و بال می رود. سالها بعد این مردم می نشینند و پای تلویزیون مصاحبه مردی زشت صورت و زشت کردار و دروغ گو را نگاه می کنند که توی روز روشن آفتاب را در آسمان انکار می کند و با بی شرمی تمام لبخند اطمینان می زند. دماغش از توی صفحه تلویزیون بیرون میاید و توی چشم مردم می رود. مردم فحش می دهند و به خود می پیچند. تلفن زنگ می خورد، بچه ای گوشی را بر می دارد ، پدرش می گوید اگر من را خواستند بگو خانه نیستم.
و چرخه تکرار می شود....

 

منبع :www.vdaneshmand.com

/ 1 نظر / 11 بازدید
حامد

خیلی ممنون سر زدی باز هم بیا منتظرتم